...جز رخ دوست در آئینه و آئینم نیست
یه حس خوب.... این روزها زندگیم داره از یکنواختی همیشگیش در میاد... و هیچ حسی برام لذت بخش تر از این نیست! حس خوبی دارم..... حس زندگی! نمیدونم دقیقا چی پیش رو دارم ولی با این حال امیدوارتر از همیشه ام... زندگی یعنی همین؛ که ندونی چی پیش روی توئه... که هر قدم و هر ثانیه که زندگی جلو میره هیجان زده بشی، شوکه بشی یا حتی هنگ کنی! این روزها مخصوصا اخیرا با تمام وجودم شکرگزار خدام.... که تنهام نگذاشت برخلاف فکر من! فکر می کردم نیست... تنهام گذاشته، ولی هر فکری که این چند وقت تو سرم بود یا هر کاری که می خواستم انجام بدم تا تردید ها و سردرگمی هام رو رفع کنم کمکم کرد، و با هر کدوم یه نشونه بهم داد! -چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم- ممنون، خیلی خیلی ممنون (از ته ته دلم) امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه
طوری که چند دقیقه یه بار ازم می پرسید حالت خوبه؟! خوبی؟! خوب نیسیا! و حالا برگشتم به خونه.... وضع خونه رو توضیح ندم بهتره فقط در همین حد که خونه به صورت ناشیانه ای به هم ریخته ست.... چایی درست کردم و پشت میز کامپیوتر به انتظار نشستم! فکرم ولی به اون همه ظرفه که باید شسته بشن.... کی میره این همه راهو!!!! اینجاست که زندگی جادوگری به درد می خوره! احمقانه ترین حرف دنیا که بعدا از گفتنش پشیمون میشید اینه که من ظرفا رو میشورم!!
پاییز و دلتنگی های شبانه و انتظار برای تاج گذاری دوباره * پاییز دلمون واست تنگ میشه... زود برگرد! *خوش اومدی فصل چای خوردن های زیر کرسی (هیچوقت کرسی نداشتیم متاسفانه) *هوام هنوز پاییزیه.....!
تهی ام... تهی تر از همیشه، تهی تر از اینکه به تو فکر کنم... دلم دست دست کرد و این شد نتیجه اش... نمی دونم از این نتیجه راضی ام یا نه، هیچی نمی دونم....! نمی دونم خوشحالم یا ناراحت، نمی دونم تو چه حالی داری، حتی نمی دونم کارم درست بود یا نه... کاش می دونستم... چیه؟!! بزار تنها یه بار، همین یک بار از تو بنویسم، برای تویی که نمی دونم قلبم کششی به قلبت داره یا نه! بزار بنویسم تا اگه تو رو جدی نگرفتم، اعتراف کرده باش، بزار بنویسم تا
شاید خونده بشه، بزار بنویسم تا بدونم که هنوزم اتفاق مهمی تو زندگیم
میفته، که هنوز هستم، که هستی؛ هر چند که هستی هستی که نیستی! کاش میشد واسه یه بار همه چیو بزاری کنار و حرفتو بزنی، کاش میشد همۀ
عالم و آدم رو بیخیال بشی کاریو انجام بدی که می خوای.... بدون فکر کردن
به بعدش! می دونم که دیگه برای تو وجودی بی وجودم، و احتمالا مُرِدَم، ولی
هر چند که کنارت گذاشتم، هر روز اسمت جلوی چشمام خودنمایی می کنه.... میای
و میری، و من خاموش........ ×مثل همیشه× تو رو نمی دونم ولی من هر روز حضورت رو بیشتر از قبل حس می کنم..... اینجایی هنوز، ولی من برای تو.......
و برای گفتن ناگفته ها آخر این واژه ها ......................... بی پایان... حرفا رو می نویسیم چون نوشتن راحت تره! چون یه حس فوق العاده ست! چون حرف دلِ! ولی گاهی به نتیجه نمیرسم که این نوشتن های بی وقت قراره چی بشن؟!! فقط
واسه گفتن حرفا و خالی کردن دلِ پر آدمهاست یا نه..... واسه خونده شدن،
دیده شدن!!!؟ ولی تکلیفم با خودم و نوشته هام روشنه: می نویسم واسه دلم.... نه واسه اینکه دیده بشن! نه واسه اینکه یکی بیاد و
بگه خیلی غمگین بود و شروع کنه به نصیحت کردن! می نویسم چون دلم می طلبه!
دستام اینو می خوان! البته شکی نیست که گاهی می نویسم تا غم و شادی ام رو با دیگران تقسیم کنم..... یه زمانی یادمه که همین جا پر نظرات دوستام بود! کسایی که واسم مهم بودن
و نظراتشون بهم روحیه میداد.... یه جور قوت قلب بود! امروز دیگه خیلی از
این رفقا حضور ندارن هر چند که یادشون همیشه با منه! اینجا شده مثل یه خرابه! صاحب خونه هم این روزها دلِ نوشتن نداره! ولی حرف زیاد داره، دلتنگی زیاد داره! مهمون های کمتری میان و در میزنن ولی این باعث نمیشه صاحب خونه بی مهری کنه! همچنان می نویسم............ *چند وقتیه یه جوری شدم که راستش خودم هم نمی دونم چطوری!!!!! * -انگیزه- ؟!!!
ولی زمان امان نداد.......... امروز ملودی زندگی شاد و پاپ مانند شروع شد با حرف هایی که انتهایشان D: گذاشته میشد تا رنگشان را جیغ تر کند.... گذشت و گذشت تا تبدیل شد به یه دلهره!!!؟! دلهره از فردایی که در پس خوب و بد بودنش مانده ام! حس بد همراه نداشتن همراه های همیشگی و خوب... تهی بودن جای خالی شان............ بغض میشوند این حرف ها! خاطرات دردآورتر از همیشه مینمایند! نوشته هایم روان بودن را از دست میدهند و به شکل ناهنجاری ادبی میشوند! از آن ادبی هایی که ادیبان هم سر در افلاک برده و اندرخم آن و چیستی اش میمانند.....! خنثی شده ام بیشتر از هر وقت دیگری...... گاهی حتی نمی دانم به چه چیز فکر می کنم! گویی این فکرِ بی فکر شوخی اش گرفته باشد و هی ما را دست بیاندازد! قلبم را نگفته ام.... قبلاها گه گداری حرفی، زمزمه ای، نجوایی می نمود بس شیرین و شنیدنی ولی این روزها گویی ترجیح میدهد کار همیشگی اش را انجام دهد و بس - همان پمپاژ خون! - از خودِ خودم هم که بخواهم بگویم کم پیدا شدن بیش از پیش است و بس! این خانه هم که گویی خرابه ای شده ست ناب........ پ.ن. بالاخره گاهی لازمه دلو بزنی به دریا و متفاوت بنویسی، یه نوع دیگه با یه زبون دیگه پ.پ.ن. برام دعا کنید تا چیزی رو که از دست دادم به دست بیارم!


فصل رویش ذهن های بیکران خسته
فصل نوازش عاشقانۀ آن دلهای بسته
فصل نوشتن های پی در پی و ناگسسته
پاییز...
فصل کج راه رفتن های بی شیله و پیله
برای پا نهادن روی برگ های خشکیده
و آن لذت بی وصفِ بی وزن و قافیه
یلدا و وداع با پادشاه پرآوازه




| Design By : Pichak |



