Lovers House

...جز رخ دوست در آئینه و آئینم نیست

گذشتم

از رخ نداده ها

بگذر...

بگذار حادثه ها رخ ندهند

تا مجال نفس کشیدن داشته باشیم

بگذر...

جاده را بگیر و راهی شو

چشمانت را جا نگذار

سرت را رو به من برنگردان

بگذار

همین گونه...

بی هیچ تعلقی ..... بگذریم

که این ره به منزل نرسد

بگذار دلم مطمئن باشد

که تو وصله اش نیستی

شاید جایی دگر

دلی منتظر باشد

بگذر و سخن نگو.........

روی برگردان از هر آنچه

در خیالت می گذشت!

که من

آنکه باید، نیستـــــــــــــم

و تو نیـــــــــــــــــز!

نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 18:41 توسط فـرگـل|

شاید من آن دختری باشم که دل می سپارد به دورها

شاید دختری رویاپرداز باشم که تا ناکجا آباد بار سفرش را بسته، شاید بتوانی سادگی را از چشمانم بخوانی

شاید آرزوهایم در حد و اندازه ام نباشد، بزرگتر از آنچه بتوانی تصور کنی......

درست است که شاید نتوانم احساساتم را آنطور که باید، بیان کنم.... یا تو را به وجد بیاورم

شاید که پرحرف نباشم و نتوانم تو را سرگرم حرفهایم کنم...... و تو آرام، گوش بسپاری!

میدانم که شاید چهره ام جدی باشد و نتوانم حرف هایم را به موقع بزنم و بعد بگویم کاش گفته بودم!

شاید کم توقع باشم .... بگویم عیبی ندارد ... کنار می آیم ... می گذرد!

شاید همه این ها باشم و هزاران طور دیگر


ولی من، خودم هستم! هرچند گاهی آرزو میکنم فردی دیگر باشم در لباسی دیگر، جایی دیگر!

ولی یاد گرفته ام، که می توان خوشحال بود، که نباید همیشه در دوردست ها به دنبال شادی گشت!

باور دارم که کسی ما را نگاه می کند، ما را نوازش می کند وقتی همدمی نداریم. میدانم کسی هست که نمی گذارد چراغ امید در دلمان خاموش شود.

باور دارم که ساده ترین ها جذاب ترین اند. که چیزهای کوچک به زندگی معنایی ناب میدهند.

یاد گرفته ام که هیچگاه ناامید نشوم.... که آرزوی مرگ را به گور ببرم!

فرشته نیستم،

ولی به این معنی نیست که تلاش نخواهم کرد، زندگی نخواهم کرد.....!!!

فرشته نیستم ولی هیچگاه تصور نکن که پرواز نخواهم کرد!


میتوانم لبخــــــند بزنم

هر چند که چشمانم خسته باشد، ولی قلبی ست پشت این چشم ها، که نیاز به باور شدن دارد.



نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 19:36 توسط فـرگـل|

این روزها، یا بهتر است بگویم این ماه ها، من درگیر هیچم و همه چیز!

درگیر آن خاطرات مبهم که با رویایی تار به یاد می آورم و خرسند به گذشته بازمیگردم!

تا چه به دست آورم، نمی دانم؟! شاید آن حس مرگبار دوست داشتنی را...

روزهایی پر از خاطره را از سر گذرانده ام، و وقتی خیلی نزدیک، یافتم که چه ساده از دست برفت آنچه دوست میداشتم.

میدانی، من فرداها را از حفظم. گذشته امانم را بریده.

من درگیر تو ام. درگیر نگاه نافذ تو. درگیر لبخندی که مرا مدهوش می نماید.

و حالا اینجا، پس از گذشت این سال ها

دوباره می خندم، شاد می خندم! چون تو باز اینجایی و من همچنان دچار تو....

به راستی که هیچ اتفاقی این لبخند را بر روی لبان من نمی نشاند، بجز وجود تو

یار روزهای خاطره انگیز، خوش آمدی! بمــــــان!

نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1392ساعت 23:2 توسط فـرگـل|

بس کن دیگر!

بیا رک باشیم!

در عجبم! از اینکه تو چگونه مرا میشناسی؟!

فاصلۀ دنیای من و تو، بیش از هفت آسمان است!

من در رویاهایی که این روزها تلاشی برایش نمی کنم، به سر می برم!

تو چطور؟!!!

چگونه مرا می شناسی وقتی که من سال هاست که با خود غریبه ام؟!

بیهوده انتظار می کشی!! من در گذشته ها جا مانده ام!

می دانم، مسخره است! و شاید تلخ....

آری! اصلا، من همان شنبه های هرگز نرسیده ام!

من آن اتفاق هرگز نیفتاده ام که خود نیز انتظار وقوعم را یدک می کشم!

نگاه کن...

دفتر هایم همه بسته است! قلم هایم دیگر جوهری برای نوشتن ندارند!

رها شده ام... رها کرده ام....

بگذار بگذرند این روزهای خاکستری...

بگذار رویاهایم به باد فراموشی سپرده شوند!

همه جا را خاک گرفته است... مجال نفس کشیدن نیست!

بگذار بگذرند این روزها...

می دانم! آینده ای در کار نیست!

وقتی غبار را کنار نزنی، روزها همچنان خاکستری خواهند ماند!

بگذار این آدینه های خاکستری مرا به سخره گیرند!

روزی می رسد....

روزی که خاکستری نیست!

روزی که این آرزوهای دودگرفته، جانی دیگر می یابند.

نپرس چه هنگام!

زمان هیچگاه در دستان من و تو جای نمی گیرد!

ولی می دانم!

باور دارم....

می رسد آن روز رنگین!

باور کن!


نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1392ساعت 16:6 توسط فـرگـل|

من پیوسته محکوم به فرارم...

محکوم به زندگی کسالت بار!

چاره ای نیست، تو نمیدانی چه ها در دلم میگذرد!

بی قراری هایم را نمی بینی

من...

دیگر دستانت را ندارم

دیگر صدای روح بخشت، پرده گوشم را نوازش نمی کند

چه توقعی داری؟ چگونه شاد باشم؟ چگونه با تراژدیه زندگیم روبرو شوم؟!

چگونه می توان با نوای غمگین و ناموزون این روزها رقصید؟

رهایی ام ده....

مرا از این روزهای کسالت بار خلاص کن

تو که میدانی، آسودگی حوصله ام را سر می برد!

خلاصم کن از این دفتر های خالی، که انتظار نوشته شدن را با خود یدک می کشند

ذهنم پر از اتفاقات تهی ست

سرشار از رخ نداده ها ست

من، غرق در این حوادث ام...

مرا سرزنش نکن! وقتی هیچ رخ نمی دهد

ناگاه به خلق روی می آوری!

خلق حوادث، زندگی ابدی در آنها

سرزنشم نکن، تو که نیستی، زندگی رنگ میبازد

رخوت نفوذ می کند

یخ میزنم بی گرمای وجودت


تو که نیستی، من بازنده ای بیش نیستم

تو که نیستی، هیچ نیست و نیستم


نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1392ساعت 20:2 توسط فـرگـل|

باید شروع کرد

از دست خط های جا مانده بر روی دیوار

از صدای زمزمۀ دلنشین فردا

باید سرود

باید نواخت

از عمقِ لذتِ زندگی و فراغ

باید ستود

آن نوای ناب را

که رسانید پیغام عشق را

باید شناخت

این فصل رنگ را

که زنده کرد، ما و زمین و شهر را

باید نوشت

از بی کسی های بی معنا

از رنگ سبز و

تجلی فردا ها

باید نوشت

از ره که بود ناهموار

لیک می رسیم

چه امروز و چه فردا....


نوشته شده در سه شنبه 7 خرداد1392ساعت 19:20 توسط فـرگـل|

من برای بودنت نقشه ها کشیده ام

برای لحظاتی که مرگ، حسرت زنده بودن دارد

برای ثانیه هایی که چشمانت برق می زند

برای با تو بودن نقشه ها کشیده ام

طرح قدم زدن زیر باران پاییزی،

دراز کشیدن روی چمن های نمناک

به امید پیدا کردن ستاره ای، در این هوای ابری و غمناک

من برای نگاهت لحظه شماری کرده ام

برای دقایقی که خیره می شوی به من

با آن لبخند دوست داشتنی ات

برای دزدیدن نگاهم از تو، زیر چشمی تو را نگریستن

تا نکند یک لحظه، نگاهت معذب نگاه دو چشم من شود

من برای شنیدن صدای دلنشینت، نقشه ها کشیده ام

آنگاه که آن آواز همیشگی و دوست داشتنی را سر می دهی

و هر دو غرق در رویاهای مشترکمان می شویم

من برای لحظه هایمان نقشه ها کشیده ام...

مثــــل تــــــــــو...

که خیــــــــــره به من می نگری...

ناباورانه...!!!

مثـــل مــــــن...

گاهی رخ می دهد!

اما، گاهی...

من برای گاه های ناگهانی مان نقشه ها کشیده ام.....



نوشته شده در شنبه 4 خرداد1392ساعت 20:30 توسط فـرگـل|

صدا....
      صدا.....

              صدای ترس ...

                     صدای نعره های دل نهفته در درد...
صدا...
    صدا...

          صدای آب

                     صدای سرکشیدن گرداب...
هوا....
      هوا....

         هوای گرم....

                    هوای نفس کشیده شدۀ دم.....

                                    سراب و سراب و سراب و سراب....

                                    سراب چشم های منعکس در فضا...

                                    سراب خاطرات آیندۀ دور

                                    سراب آدینه های بی رنگ و رو

                                   سراب جاده های بی بازگشت

                                    سراب گذشته های روبرو
فریاد
      و فریاد

              و فریاد

از سکوت....

سکوتِ آن خلوتِ سوت و کور

سکوتِ رنگ ها...

         سکوتِ چشم ها ....

                         سکوتِ بی قرارِ گفتگو....

صدا و سکوت

        و صدا و سکوت

                  عذاب دل و مست، بی جام کوک



نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1392ساعت 10:0 توسط فـرگـل|

بی خیال تر از هر وقت

بی هیچ دست خطی

بی هیچ ردپایی

گم میشوم در رویاهای دست نیافته ام

که هر روز و هر دقیقه

ذهنم را بازیچه قرار میدهند


از فنجان چای دست نخورده، در کنار ورق های شعر های نیمه کاره

از صدای موسیقی غمناک که روح را آزرده می کند

از صدای در که توجهی را به خود جلب می کند

از لبخندی از ژرفای وجود با دیدن چهره ای دوست داشتنی

با دیدن دنیایی ناتمام

با دیدن آن رویای بزرگ

و توقف صدای سرد آن موسیقی دردناک


و بازگشت زندگی...


و دو فنجان چای داغ

و لبخند... صحبت...

و من و تو به انتظار خنک شدن چای هایمان

و لبخند... و نگاه... و صحبت...


و شعر های نیمه کاره ای که تمام شده اند

و تنها صدای دلنشین تو را کم دارند

راستی، گیتار هایمان هم همین جاست!


نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1392ساعت 20:58 توسط فـرگـل|

سالها می گذرند...

و من

نگاهم را از آن سالهای دور

بر نمیدارم

از آن خاطرات شیرینِ تلخ

که آتشی ست بر من


و آن توقفگاه قدیمی

که هرگز ترک نشد

هر چند جسمی از آن دور شد

ولی روحی سوگوار آن روزها ماند


و من، با روحی سرگردان در پس کوچه های خاطراتم، دیگر آن نیستم که روزی

در روزگاری خیلی دور می توانستی نظاره گرش باشی

و من همچنان،

در حسرت آنکه دگر نیستم.......!





* باز اون احساس قدیمی -که همیشه همراهم بوده- اومده سراغم!!

*الان وقتش نیست که بخوام جا بزنم... جا زدن مساویه با یه عمر سرزنش و حسرت! باید سعی کرد بیش از همیشه! باید امید داشت! ایمان داشت!

* هیچوقت تصور نمیکردم که بتونم لیریکس بنویسم (مخصوصاً در طول کلاس )، هر چند که شاید هنوز خیلی وارد نباشم ولی خیلی ذوق زده شدم. شاید وقتشه که به عنوان یه نشونه تلقی بشه.

نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1392ساعت 22:51 توسط فـرگـل|

بهار

می آید... زودتر از همیشه

غمگین تر از هر سال

سال ها

می گذرند... بی وقفه

بی پرسش

بی پاسخ

بی هیچ تحرک

بی هیچ تبسّم

می آیند و میروند

بی هیچ نگاهی

به من... به تو... به مــــــــــــــا

و مــــــــــــــن همچنان در رویای نرسیده ام که تو در آن جای نداری

و تـــــــــــــــو در تنش روزهای طاقت فرسای گرم با باران های گهگاه

و مــــــــــــــــــــــــــــا............؟!

و مــــــــــــــــــــا......

و من و تو و بهارهایی که می گذرند

مـــــــــــــــــــن و تـــــــــــــــــــو........ نه مـــــــــــــــــا!!!




* بهار زود رسید یا شاید پیک بهاری.... پیشاپیش نوروزتون مبارک!

* هیچ وقت فصل بهار رو دوست نداشتم، شاید یه علتش آلرژی فصلی باشه! ولی خب امیدوارم این بهار، بهاری برای زندگی ها باشه... برای خودم، برای دنیام، برای زندگیم، برای افکارم! بهاری برای آرزوهام باشه تا بتونم قدمی خودم رو بهشون نزدیک تر کنم (ترجیحاً بدون هیچ آلرژی بهاری!!!)

نوشته شده در شنبه 26 اسفند1391ساعت 19:21 توسط فـرگـل|

نفسم می گیرد

جانم ازشعلۀ آن آتش بی مرز و جنون

ناگهان می سوزد.

بر سرم می ریزد،

تپش پنجرۀ وصل به دیوار وجودت

دلم از رنج بپوسد،

رنج آن فاصلۀ دور و دراز و غم دوری،

که به جانِ دانه ای پست

در این جنگل انبوهِ درخت و صخرۀ سخت

بیفتد و شود سرزنش روح و همان جسمِ یخ و سرد

شاید این بار خورد روز به چشمش از همین بهر

شاید حتی دیده اش راه برد تا ته آن ابر

و من اینبار از اینجا

نگرم با دیده ای تَر

که خورد دانۀ دل بغض پر از درد

پی نوشت: سخنی نیست... واژه ها حرف های دلم را یاری نمی کنند!

نوشته شده در شنبه 13 خرداد1391ساعت 19:8 توسط فـرگـل|

دیشب باری دیگر غم را چشیدم

اشک را...

بی آنکه بدانم برای چه...!

دیشب باز یادآور قلبی بود

که سکوت را ترجیح میداد - می خواست خفه شود در آن بغض -

دیشب باز دردی بود

اینبار ولی

دلیلی نبود... شاید هم بود!!!

دیشب باز یادآور گذشته بود

و من باز مانند گذشته

اشتباهات را تکرار کردم

طوری دیگر البته...

دیشب هر چه که بود

چه ساده و چه سخت

نقطه پایانی بود.

ولی دیگر کسی نیست که بگوید: بچه ها سر خط ...

*پی نوشت درباره عکس: همین متن با دست خط خودم

نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد1391ساعت 18:51 توسط فـرگـل|

نمی دانم چیست و نمیدانم چرا حتی؟!

اگر حسی نیست این کشش ها دیگر چیست؟!

حافظ هم گویی جوابی درست نمیدهد به من!

خدا را نمی دانم!؟!

و تو به روی خودت نمی آوری! -من را -

و من احمقانه می آیم روزی چند

و حالم بد میشود...

از این مواجهه با آدم هایی که....... بگذریم

و گاه دلم تنها آغوشی می خواهد به دور از این هیاهو، جایی امن

که توان نفس کشیدن گرفته نشود از من

که دقایقم را بگذرانم پای صحبت با کسی که

بشود نامش نهاد دوست و همدم

و به سر می برم در این بلاتکلیفی هر دم

و تو باز سخن نمی گویی از دم...

فرگل

نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 19:3 توسط فـرگـل|

برمیگردم به عقب

به گذشته....

گذشته ای که تمام دنیایم درونش جای داشت... و گویی دارد هنوز

می آیم پیشت!!!

هر چند دیگر از تو تنها سایه ای از خاطرات تلخ و شیرین و محو باقی است!

نگاهت ولی هنوز در خاطرم هست... چشمانت!

دستانم می لرزند، چشمانم غم دارد، گلویم بغض...

بگذار از قلبم برایت نگویم!!!

بگذار، بگذریم... خیلی ساده! همانطور که تو گذشتی

از من.......

آن جاده ای که در پیش گرفتی، دو طرفه نبود؟!

* حال و هوایم متغیر است با پوششی از ابرهای تیره

* نمی دونم تو کی بودی، اما....

نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 21:35 توسط فـرگـل|

می خندم...

خنده ام تلخ نیست، شاد هم نیست - می خندم چون گاهی باید خندید! چون گاهی باید به خودت ثابت کنی که همه چیز اونطوری ست که می خواهی(!!!)

خیره میشوم...

به آن دوردست هایی که از ورای دیوار نارنجی اتاقم میگذرد تا شاید خاطراتی دور رصد شوند میان انبوهِ مه ای که آسمان ذهنم را دربرگرفته...

قدم می زنم...

صبح ها را میگویم... اندک راهیست اما آسمانی دارد بزرگ تر از هر چه دیده ای - یا شاید ندیده ای - گاهی دوست دارم بروم تا به افق........ به آن خط ممتد

که می داند شاید، چهره ات اندک لحظه ای نوازشگر آن ابرهای بالای سرم شود... دیدنی ست!

نفس می کشم....

هزاران بار با تمام وجودم.....تا ثابت شود به آن وجود بی وجودم که وجودی هر چند بی وجود هنوز، اینجا، هر لحظه، نفس می کشد! بی تو........

آری نفس می کشد بی تو ولی چه سود، که همه غبار و دود است و سرب!

نفس می کشد تا شاید مرهمی یابد...(!!!) شاید...

پی نوشت: چشمانت دیدنی ست و من را تاب دیدنش نیست

نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390ساعت 20:51 توسط فـرگـل|

تفاوت...

یه حس خوب....

این روزها زندگیم داره از یکنواختی همیشگیش در میاد... و هیچ حسی برام لذت بخش تر از این نیست!

حس خوبی دارم..... حس زندگی! نمیدونم دقیقا چی پیش رو دارم ولی با این حال امیدوارتر از همیشه ام...

زندگی یعنی همین؛ که ندونی چی پیش روی توئه... که هر قدم و هر ثانیه که زندگی جلو میره هیجان زده بشی، شوکه بشی یا حتی هنگ کنی!

این روزها مخصوصا اخیرا با تمام وجودم شکرگزار خدام.... که تنهام نگذاشت برخلاف فکر من!

فکر می کردم نیست... تنهام گذاشته، ولی هر فکری که این چند وقت تو سرم بود یا هر کاری که می خواستم انجام بدم تا تردید ها و سردرگمی هام رو رفع کنم کمکم کرد، و با هر کدوم یه نشونه بهم داد! -چیزی که خیلی وقت بود منتظرش بودم-   ممنون، خیلی خیلی ممنون (از ته ته دلم)

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه

نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 12:56 توسط فـرگـل|

پاییز...

فصل رویش ذهن های بیکران خسته

فصل نوازش عاشقانۀ آن دلهای بسته

فصل نوشتن های پی در پی و ناگسسته

پاییز...

فصل کج راه رفتن های بی شیله و پیله

برای پا نهادن روی برگ های خشکیده


و آن لذت بی وصفِ بی وزن و قافیه

 

پاییز و دلتنگی های شبانه

و افسوسِ گذر روزهای بیچاره


یلدا و وداع با پادشاه پرآوازه

و انتظار برای تاج گذاری دوباره


* پاییز دلمون واست تنگ میشه... زود برگرد!

*خوش اومدی فصل چای خوردن های زیر کرسی (هیچوقت کرسی نداشتیم متاسفانه)

*هوام هنوز پاییزیه.....!

نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1390ساعت 18:8 توسط فـرگـل|

چشمامو می بندم..... ذهنم یاریِ هیچ فکری رو نمی کنه...

تهی ام... تهی تر از همیشه، تهی تر از اینکه به تو فکر کنم...

دلم دست دست کرد و این شد نتیجه اش...

نمی دونم از این نتیجه راضی ام یا نه، هیچی نمی دونم....!

نمی دونم خوشحالم یا ناراحت، نمی دونم تو چه حالی داری، حتی نمی دونم کارم درست بود یا نه... کاش می دونستم...

چیه؟!! بزار تنها یه بار، همین یک بار از تو بنویسم، برای تویی که نمی دونم قلبم کششی به قلبت داره یا نه!

بزار بنویسم تا اگه تو رو جدی نگرفتم، اعتراف کرده باش، بزار بنویسم تا شاید خونده بشه، بزار بنویسم تا بدونم که هنوزم اتفاق مهمی تو زندگیم میفته، که هنوز هستم، که هستی؛ هر چند که هستی هستی که نیستی!

کاش میشد واسه یه بار همه چیو بزاری کنار و حرفتو بزنی، کاش میشد همۀ عالم و آدم رو بیخیال بشی  کاریو انجام بدی که می خوای.... بدون فکر کردن به بعدش!

می دونم که دیگه برای تو وجودی بی وجودم، و احتمالا مُرِدَم، ولی هر چند که کنارت گذاشتم، هر روز اسمت جلوی چشمام خودنمایی می کنه.... میای و میری، و من خاموش........ ×مثل همیشه×

تو رو نمی دونم ولی من هر روز حضورت رو بیشتر از قبل حس می کنم..... اینجایی هنوز، ولی من برای تو.......


نوشته شده در چهارشنبه 18 آبان1390ساعت 17:29 توسط فـرگـل|

خط خطی های روی کاغذ

بی شیله و پیله می تازند و می شوند نوشته های من

گاه گاه می لغزند در پی لرزش روزها... گاه خندان و گاه هم لبخندی محو از سر اجبار

و گاه می شوند سه نقطه های پر ابهام...

گاهی با یه انسان پر احساسِ بی احساس اشتباهشان می گیرم!

گاهی هم با خودم فکر می کنم که واقعا ارتباطی بین دستانم و قلبم برقرار ست؟ یا شاید نورونی عصبی تر از خط خطی های درهم و برهم من، گهگاه با سرعت این مسافت نه چندان دور و پرپیچ و خم را طی می کند

چه می دانم شاید فکر می کند چاره ای می یابد از این دستان لرزان و خسته...!

امیدش را دوست دارم... خسته نمیشود از این راه و کار تکراری!

ولی.......

دستم از این تکرار ها و نوشتن های بی حاصل درمانده شده!دلش می خواهد چندی این قلم را در صندوقچه روی طاقچه پنهان کند

اما نمی شود که نمی شود!!!

گویا...

نورونی باید؛ از نوع بازدارنده برای دستان خسته ام....

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت 11:42 توسط فـرگـل|

امان از این سکوت های مرگبارت...

سکوت که می کنی دهانم بسته می شود.

نمی دانم چه کنم که واژه ها جانشین سکوتت شوند!


امان از سکوتی که به دنبال سکوتت مرا فرا میگیرد!

امان از بغضی که همراهی اش می کند...

و امان از این سه نقطه های بی پایان........

از واژه هایی که خود را درون ...ها  پنهان کردند!

پ.ن. سه سالگی خانۀ مان گذشت در این نافرجام های مرگبار...

نوشته شده در شنبه 28 خرداد1390ساعت 21:3 توسط فـرگـل|

نزدیک که می شوی

قدم که بر میداری

چشمانت را که به طرفم می چرخانی

نگاهت تغییر می کند

و من...

نگاهت که می کنم، چشم هایت را که می بینم، وا می روم

!!!

به آشنا بودنم شک می کنم...

امیدم تحلیل می رود

به ساعت که نگاه می کنم، انگار دنبالش کردند

زمان سپری می شود

و باز،

باز آن خیابان طولانیِ کوتاه

که انتظار قدم هایمان را می کشد

گاهی سکوت، گاهی سخن، آمیخته با لبخندهای گهگاه

و انتهای آن خیابان طولانیِ کوتاه.

و دوباره

بی آنکه بدانم از دیدارت خوشحالم یا نه،

بی آنکه حرف هایم را به تو بگویم،

بی آنکه کمی از دلتنگی هایم کاسته شود،

وقت خداحافظی ست.


من با چشمهای غمگین که برایت دست تکان می دهم

و تو که در ازدحام خیابان گم می شوی...

.........

....

زین پس

برگه های مچاله شدۀ خاطراتم را

زیر خاک های انبوه ذهنم مدفون می کنم

گذشته را هم...

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 15:57 توسط فـرگـل|

روزای اول بود...!

روزایی که فکر نبودن تمام ذهنم رو گرفته بود! دستپاچه شده بودم. اضطراب، دلتنگی، نگرانی، گریه، بغض، آرزو....رویا هایی که ای کاش واقعیت بودن نه رویا و خواب "پر از بودن تو"

روزای تلخی بود؛ تاریک، سرد، خاموش، تنها.... از خودم و از همه بدم میومد. کسایی که باعث این اتفاق بودن و اولیش خودم بودم که توانایی انجام هیچ کاری رو نداشتم.

همه ی اون روزا حالا تبدیل به خاطره های تلخ شدن. هنوزم وقتی یاد اون روزها میفتم بغض غریبی گلوم رو می گیره...! کاش معجزه ای بود!

یادته؟! یه بار اتفاق افتاد...یه معجزه! اون روز پر از هیجان بودم وقتی اسمت رو شنیدم. دیگه هیچ کسی رو جز تو نمی دیدم. تو گفتی: "این یه معجزه است." نمی دونم لرزش صدام رو متوجه شدی یا نه! تمام وجودم می لرزید از شوق، عشق، محبت، تو و نگاهت...!

این منم! همونی که عاشقت بود و هنوزم هست! همونی که تمام زندگیش رو با جون و دل فدات میکنه - هر چند خیلی بی معرفتی - ولی من هنوزم همون دیوونه ام...! اونی که طاقت نگاه کردن به چشماتو نداره! همون که همیشه به شوق نگاه، لبخند و حضورت منتظرت می ایستاد.

"من هنوزم همونم"

                   تو چی؟! همونی؟!

نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 22:54 توسط فـرگـل|

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته


خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستم

دچار یعنی

..................عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد


نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود


و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز......

---------------------------------

هوای حرف تو سهراب آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

------------------------------------------------------------


من آمده ام که اعتراف کنم دلم برایت تنگ است...!دلم هوای دیدنت رو کرده، هوای صدایی که هر چه بشنوم باز خوش است.

چه کنم که دچارم...! دچار اون نگاه هایی که دریغ کردی...!

دچار هر آنچه در وجودت جاری است!


نمی خوانی از نگاهم؟! نمی بینی؟!

آره، همون دیوونه ای هستم که همه میگن. مگه خودت اینو یادم ندادی:


می توان با خلق خوش دیوانه را مستانه کرد / می توان مستانه ی دیوانه را هم عاشق جانانه کرد


خب، حال که عاشقم کردی:


جز من اگرت عاشق و شیداست بگو

ور میل دلت به جانب ماست بگو

گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو

گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو


من همون منتظر همیشگی ام، کسی که هیچ وقت امیدش ناامید نمیشه. شاید خودم رو ببازم ولی دوباره به خودم امید میدم که من یه برنده ام نه بازنده!


نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 18:20 توسط فـرگـل|

هر جای دنیا که باشی ، حتی اگر آن سوی دنیا باشی ، مهم بودنت در این دنیاست!

مهم این است که من به عشق بودنت نفس میکشم ،  

به یادت میخوابم و به عشقت بیدار میشوم !

دلم به بودنت خوش است ، دلم خوش است که تو در این دنیای بزرگ زندگی میکنی

و من نیز به عشقت زنده هستم!

به امید روزی نشسته ام که تو را ببینم ، هنوز به کسی نگفته ام که عاشق هستم!

هیچگاه احساس تنهایی نمیکنم ، حالا که تو را دارم  

هیچگاه احساس بی کسی نمیکنم، حالا که تو هستی  

هیچگاه احساس بی پناهی نمیکنم  ، حالا که در کنارم نیستی  

هیچگاه احساس نمیکنم که دور از تو هستم ، تو در قلب منی و من تنها نیستم !

تو در قلبمی ، نزدیکتر از آغوش من ، نزدیک از آنی که دستهایت در دستهایم باشد!

مهم این است که در قلب منی ، میتپد قلبم برای لحظه دیدار اما دلتنگ نیستم 

زیرا مهم این است که همیشه در خاطر منی !

حالا که لحظه های زندگی را به یاد تو سر میکنم ، دلتنگی معنا ندارد،

حالا که به یادت تک تک ستاره ها را میشمارم ، غصه خوردن دلیلی ندارد ،

حالا که عاشقت هستم ، تنهایی در قلبم جایی ندارد !

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 20:33 توسط فـرگـل|

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم...!

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجم.

یا در اندیشه ی خوب و بدش باشم .

نمی خواهم بدانم دوستم میدارد یا نه

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم...

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 19:23 توسط فـرگـل|

سلام سلام دوست جون هــــــــــــــــــــا.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

خوبین؟!! چطورین؟!!  چه خبرا؟!!  تابستون خوش میگذره؟!!

خــــــــــــــــــب. بالاخره بهترین روز دنیا رسیدتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اگه گفتی امروز چه روزیه؟!!  بگـــــــــــــــــــــــــــــو تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

.

.

.

.

نخواستم بابا  خودم الان میگم

امروز ۱۷ مرداد. تفلد یه نفرهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

یه نفر که نه بهتره بگم تموم دنیای منتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com یهنی شاید دنیای کسای دیگه هم باشه ولی بیشتر دنیای منه.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com عشقه دیگه

 

همونی که این وبلاگ رو هر دفعه به عشقش آپ می کنم.  امروزم اومدم که بهش روز تولدش رو تبریک بگم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com         

    عزیزم تفلدت مفالک باشهتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

البته احتمالا این پست رو نمی خونی ولی خب بقیه که می خونن تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خیلی دوســـــــــــــــــــــــــــــــــت دارم تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:59 توسط فـرگـل|

خیالی نیست

عاشق ستاره ام اما هیچگاه به او نمیرسم!

درد دوری ، درد همه عاشقان است ، اما درد من دردی تازه است که بی دواست،

عشق من بی ریاست ، اگرچه همیشه بی صداست ، بشنو صدای گریه هایم را  

که این غمی ناآشناست!

عاشق عشقی هستم که هیچگاه به او نمیرسم ،  میدانم چه لذتی دارد   

در کنار او بودن اما هیچگاه نمیتوانم در کنار او باشم ، برایش از عشق بگویم  

و بی غم باشم!

او در قلب من است ، اما در کنارم نیست ، این خواسته سرنوشت است که  

این عشق پاک ، رویایی بیش نیست!

برای من خیالی بیش نیست که او مال من است ، 

اگر از من بپرسند  میگویم او دنیای من است!

کسی نمیداند که در این دل چه میگذرد ، سخت در عذاب است  لحظه هایی  

که بی او نمیگذرد!

تو کجا و من کجا ای عشق بی پایان من ، تو در آن سو هستی و من در گوشه ای 

 تاریک ، به تو مینگرم ای سرچشمه روشنیها ، و حسرت عشقی را میخورم  

که هست اما نیست!

عشقی که در قلب من است ولی جرات گفتنش نیست ،  

اما من عاشقت میمانم هیچ خیالی نیست!

دفتر عشق

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 20:11 توسط فـرگـل|

دلم تو را میخواهد

در این لحظه که به انتظار غروب نشسته ام دلم تنها نو را می خواهد!

در این لحظه که تنهایی مرا در میان خودش گرفته است دلم تنها تو را می خواهد!

در این لحظه که دلتنگم و چشم هایم بارانیست دلم تنها تو را می خواهد!

کجایی عشق من که دلم بهانه ی تو را می گیرد!

نمی توانم آرام کنم دلی که دیوانه وار به عشق تو زندگی می کند!

نمی توانم ببینم که دلم اینگونه در حسرت به حقیقت پیوستن آرزویش است!

دیگر بس است انتظار، ای سرنوشت مرا رها کن از دام تنهایی، دیگر بس است این عذاب!

دلم تنها تو را می خواهد در لحظه ای که به هیچ چیز جز تو نمی اندیشم!

اینک اگر زنده ام در خاطر من هستی که پر پر نشده ام، من شمعی هستم که همچنان به عشق تو می سوزم!

می ترسم آنقدر به انتظار بنشینم تا از یادت فراموش شوم،

می ترسم آنقدر سختی بکشم که به آسانی تو را از دست بدهم!

در این لحظه که جز تو هیچ چیز دیگر به من امید نمی دهد، باز هم به

انتظار می نشینم تا روزی امیدم زنده شود!

http://i2.tinypic.com/rcsy13.jpg

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 23:41 توسط فـرگـل|

تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم

درس خواندیم، شیطنت کردیم،Image and video hosting by TinyPic عاشق شدیم و... Image and video hosting by TinyPic

و سپس هر یک با کوله باری از آرزو و خاطره...Image and video hosting by TinyPic

                                     در ابری محو شدیم...

و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد

                                 که طول پل را بپیماییم...

           و از یکدیگر یاد کنیم و بس...

 

دو سال گذشت... 

گاهی چه زود دیر می شود...

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 15:57 توسط فـرگـل|

برای چندمین بار از تو گفتم که شهر عشق تو پایان ندارد به یادت هست زخمی بر دلم هست که جز لبخند تو درمان ندارد زلالی تو به رنگ اشک برکه تو با روح شقایق آشنایی تو در آیینه سرخ غزل ها همیشه ابتدا و انتهایی کنار پنجره تنهای تنها میان هاله ای از غم نشستم تو آرایشگر چشمان موجی و من زیباییت را می پرستم تو با بارانی از جنس نیازم مرا به ساحل ادراک خواندی و با زیباترین فانوس دریا مرا تا قعر دریا ها رساندی نوروز جشن میلاد سپیده به باران یک سبد لبخند دادی تو دست زرد یاس خسته ای را به چشم عاشقان پیوند دادی تمام سرزمین آرزو را به دنبال گلستان تو گشتم میان سقف گیتی را گشودم پی یک قطره باران تو گشتم میان کوچه باغ سبز یادت ترنم های سرخ آرزو بود و در ایوان چشمت یک پرستو همیشه با دلم در گفتگو بود قسم به آه نرم و خیس ساحل قسم به آرزوی پاک دریا قسم به ابتدای شعر پرواز قسم به انتهای باغ دنیا تو چون واژه نیلوفری رنگ میان دفتر دل ماندگاری اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به یادم باش در هر روزگاری گفتمش چاره غم دانی چیست؟ گفت: اشک از غم تو می کاهد گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت گریه هم خاطر خوش می خواهد!

نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 13:11 توسط فـرگـل|

یک روز رسد غمی اندازه کوه, یک روز رسد نشاط اندازه دشت, افسانه زندگی چنین است عزیز: در سایه کوه باید از دشت گذشت!

نوشته شده در جمعه 10 آبان1387ساعت 8:38 توسط فـرگـل|

در اولین فرصت ممکن با دوست صمیمی خود تماس گرفتم و از او در خواست مقداری

   پول کردم او در پاسخ  به من گفت با کمال میل می تواند به من کمک کند .

 

   با دوست دیگری تماس گرفتم او در جواب به من  گفت که میتواند به من پول بدهد اما

    آنچه که او  به من می خواست قرض بدهد در مقابل مبلغی که من می خواستم

   بسیار نا چیز بود.

 

 

   با دوست بعدی تماس گرفتم  و به او گفتم مشکلی برای من پیش آمده و من نیازمند

    مقداری پول هستم ،   او در پاسخ به من گفت چند روز پیش به یکی دیگر از

   دوستانش کل مبلغ حقوقش راقرض داده.

 

   به سراغ دوست بعدی  رفتم به علت داشتن مشکل به هیچ عنوان نمی توانست به من

   کمک کند او  در گفته خود گفت دوست دارد کمک   اما نمی تواند کمک کند .

 

  

 

 

    واقعیت موضوع این بود که من هرگز به پول آنها نیاز نداشتم این فقط یک امتحان بود تا

   من دوستان خود را بیشتر بشناسم .

  

   این گفته درست  است که دوستی فقط برای پول نیست، اما  برخی دوستان ما برخی

   مواقع نیازمند به  پول می شوند و اگر ما به آنها کمکی ناچیز کنیم این خو د برای آنان

   دل گرمی است.

 

   پس می توانیم با چندین روش مختلف دوستان خود را بسنجیم  و بد را از خوب ،

   خوب را از خوبتر  تشخیص دهیم،  البته ما نباید در مورد دوستانما ن زود قضاوت کنیم .

 

 
    دوستی
 
 
   دل من دیر زمانیست که می پندارد
 
   دوستی نیز گلیست
 
   مثل نیلوفر و ناز
 
   ساقه ترد و ظریفی دارد
 
   بی گمان سنگ دل است ،آنکه روا می دارد
 
   جان این ساقه ی نازک را دانسته بی آزارد
 
   در زمینی که ضمیر من و توست
 
   از نخستین دیدار هر سخن هر رفتار
 
   دانه هایست که می افشانیم
 
   برگ و باریست که می رویانیم...
 
   .....
 
   با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
 
   با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
 
 
   دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
 
   جام دلهامان را
 
   مالامال   از یاری ،غمخواری بسپاریم به هم
 
 
   بسرایم به آواز بلند
 
 
   شادی روی تو
 
 
   ای دیده به دیدار تو شاد
 
 
   باغ جانت هم وقت
 
 
   از اثر صحبت دوست
 
 
   تازه  عطر افشان گلباران باد
 
 
 
شاعر : فریدون مشیری
  

 

شاد و پیروز و تندرست باشید
 
     در پناه حضرت دوست
 
 
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 17:15 توسط فـرگـل|

اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان – بس که بزرگ اند – باید فاصله بگیرم، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در " دوستت دارم " خلاصه اش کنم، به شدت ترسیده ام. از حقارت خود لج ام گرفته است. از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر ازمن باقی خواهد ماند. فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت. آن قدر که من مقهور آن شدم. آن قدر که وسعت اش از مرزهای " دوست داشتن " فراتر رفت. آن قدر که دیگر از من فرمان نمی برد. آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند. اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم " دوستت دارم " تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم. تا گوی داغ را، برای لحظه ای هم که شده، بیندازم روی زمین.

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:29 توسط فـرگـل|

Do You Believe


One day a 6 year old girl was sitting in a classroom. The teacher was going to explain evolution to the children. The teacher asked a little boy: Tommy do you see the tree outside?

TOMMY: Yes.
TEACHER: Tommy, do you see the grass outside?
TOMMY: Yes.
TEACHER: Go outside and look up and see if you can see the sky.
TOMMY: Okay. (He returned a few minutes later) Yes, I saw the sky.
TEACHER: Did you see God?
TOMMY: No.
TEACHER: That's my point. We can't see God because he isn't there. He doesn't exist.

A little girl spoke up and wanted to ask the boy some questions. The teacher agreed and the little girl asked the boy: Tommy, do you see the tree outside?

TOMMY: Yes.
LITTLE GIRL: Tommy do you see the grass outside?
TOMMY: Yessssss (getting tired of the questions by this time).
LITTLE GIRL: Did you see the sky?
TOMMY: Yessssss
LITTLE GIRL: Tommy, do you see the teacher?
TOMMY: Yes
LITTLE GIRL: Do you see her brain?
TOMMY: No
LITTLE GIRL: Then according to what we were taught today in school, she must not have one!

"FOR WE WALK BY FAITH, NOT BY SIGHT"

نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 18:6 توسط فـرگـل|

عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه ،  بی بهانه

Image and video hosting by TinyPicدوستت دارمImage and video hosting by TinyPic

 

اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .

 

یک کلام ، تا ابد از ته دل دوستت دارم عزیزم.

 

مرا تنها نگذار ، با من باش و با یکدلی و یکرنگی دوستم داشته باش

 

خیلی دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور میکنی ،

 

از تمام دار و ندارم در این دنیا یک دل داشتم آن هم به تو تقدیم کرده ام

 

این دل شکسته ام برای توست و به عشق بودن تو زنده است...

 

لحظه به لحظه نام تو را زیر لب زمزمه میکنم ، لحظه طلوع

 

 تا غروب خورشید و لحظه غروب تا سحرگاه فردا دلتنگ تو

 

 هستم و در انتظار دیداری دوباره با تو...

 

تو تمام هستی منی ، با سرنوشت می جنگم تا به تو برسم ای هستی من..

 

به من محبت و عشق برسان که تنها امیدم به این زندگی تنها عشق توست.

 

همه عشقم ، همه هستی ام ، همه وجودم ، عطر نفسهایم

 

 همه و همه برای توست....

 

سرت را بر روی شانه هایم بگذار و برایم درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن...

 

شانه هایت را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، بگذار من نیز سرم را بر روی آن

 

 بگذارم و برایت از این قلب عاشقم بگویم....

 

دلم همیشه در جستجوی تو بوده است و همیشه آرزو داشتم

 

 عاشق قلب مهربان تو باشم و در قلب مهربان و عاشقی مثل تو اسیر شوم...

 

اینک که تو را یافتم دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش ندارم زیرا تو همان

 

آرزوی منی ای نازنینم!

 

باور داشته باش که بدون تو این زندگی برای من به معنای زنده بودن نیست

 

شاید زمانی که بعد از تو از این دنیا بروم ، باور کنی که زندگی بدون تو را

 

نمیخواهم و حتی یک لحظه هم طاقت بدون تو نفس کشیدن را ندارم!

 

با تو نفس کشیدن برای من شیرین است ، با تو زندگی کردن برایم

 

 به معنای خوشبختی است ، با تو بودن برایم همان لحظه رویایی است ...

 

پس با من باش ، با من زندگی کن ، و با من بمان تا من نیز با تو عاشقانه

 

بمانم و لحظه به لحظه ، عاشقانه تر از همیشه از ته دلم بگویم :

 

 Image and video hosting by TinyPic خیلی دوستت دارم عزیزمImage and video hosting by TinyPic

نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:4 توسط فـرگـل|

 

Image and video hosting by TinyPicیادگار عشقImage and video hosting by TinyPic

در کنار ساحل دریا قدم میزدم به یاد تو ، موجها می آمدند به کنارم و میرفتند، اما تو

نبودی!

تو نبودی اما یادت در قلبم بود ، تو نبودی اما به یاد تو در کنار دریا قدم میزدم...

لحظه باریدن باران ، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم میزدم اما تو نبودی !

تو نبودی ولی باران بود ، باران یاد تو را در دلم زنده کرد !

شاید این یک آغاز بود ، آغاز دلتنگی ها ، شروع آرزوهای در کنار تو بودن !

لحظه غروب که رسید یاد تو در دلم غوغا به پا کرد و چشمهایم به یاد تو بارانی شد!

کاش در کنارم بودی ، آن اشکها را تنها تو میتوانستی از روی گونه هایم پاک کنی!

آن دستهای سرد را تنها تو میتوانستی با دستهای گرمت گرم کنی !

لحظه های دور از تو بودن میگذرد اما خیلی دیر ....

لحظه ها میگذرد و سهم دلم از آن دلتنگیست !

از دلتنگی تو چند قطره اشک و یک دل پر از درد دل به جا می ماند !

همین که به عشق تو زنده ام برای من یک دنیا با ارزش است!

این اشکهایم ، دلتنگی هایم ، غصه هایم فدای آن عشق پاکت !

عشق تو آنقدر مقدس است که به خاطر آن جانم نیز فدایش خواهم کرد !

هر جا که بدون تو باشم شکی نیست در آن که یک دلتنگم!

هر جا که باشیم ، با هم و در کنار هم مطمئن باش که خیلی خوشبختم!

ساحل دریا یادگاری بود از دلتنگی هایم ، لحظه باریدن باران خاطره ای بود از عشقم و

غروب که رسید یادگاری از چشمهای خیسم به جا ماند !

تو باشی همه چیز زیباست، دیگر دلتنگی در دلم نیست ، تو هستی و یک دنیا

خوشبختی!

تو را با تمام غم ها و غصه های دنیا ، دلتنگی ها و اشکهایم میخواهم عزیزم !

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 18:54 توسط فـرگـل|

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPicباز هم مینویسم از اشکImage and video hosting by TinyPic

باز هم مینویسم از اشک

باز از تو مینویسم ، از غم دلتنگی ات !

مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم

و با تو درد دل میکردم !

باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم !

احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار !

حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم

مینویسم از اشک !

همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن

میتوان یک عالمه محبت و عشق دید !

قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در

لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی !

پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی

نیست !

با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی !

برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم،

آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ،

اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک

است؟

چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم ! برای یک لحظه نگاه به چشمهایش !

احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما

از درون تلخ تلخ است !

باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را

ندارم !

نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت 18:21 توسط فـرگـل|


دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

 

  

 

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم

 

 بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

 

 

 

 می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای

 

 چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم

 

 را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

 

 

 

 چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ

 

 وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن

 

 ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

 

 

 

 شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی

 

پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

 

 

 

 عشق ور زیدن ضمانت تنها نشدن نیست

 

 

 

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

 

 

 

 کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت

 

 بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا

 

قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

 

 

 

 یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور

 

 غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

 

 

 

 برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

 

 

 

 از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد

 

 و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

 

 

 

 دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم

 

من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر

 

 شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام

 

 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام....

 

 

 

محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه

 

میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم

 

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

 

 

 

 نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

 

 

 

 دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است

 

 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری

 

چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 

 

 

 

 

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم

 

 من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

 

 

 

 کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند

 

 بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 

 

 ویلیام شکسپیر میگه : زمانی که فکر می کنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری

 

یکی یه گوشه دنیا هست که واسه دیدنت لحظه شماری می کنه...

 

 

 

 

 

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....

 

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......

 

 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای

 

تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام

 

نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 18:0 توسط فـرگـل|

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار قدم ميزني برگ درختان انتظار پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

هیچ کس از راز دلم آگاه نیست.هیچ کس ازآه دلم به جزقلب تو خبرندارد.من درمسیرقلب توام.چون مسافری و مقصدم افق دورچشمان توست

اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

بازهم کبوتراحساسم بال می گشاید تادرآبی بی کران آسمان قلبت به پروازدرآید.گویا سالهاست که مفهوم پرواز درگنجایش ذهنش نیست.

اي کاش از بدو تولد کور بودم تا که هيچگاه درياي عشق را در چشمان مليح و فريبايت نمي ديدم

سرو اسوه مقاومت و پايداريست من يه سروم چون تو ريشه مني

اگه شب خوابت نبرد به آسمون نگاه کن.ستاره هارو بشمار کم اومد!برو قطرات بارون رو بشار.کم اومد! به عشق من فکر کن چون براي تو هرگز کم نمي ياد

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه  

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان.

مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود

پازل دل يكي رو بهم ريختن هنر نيست.هر وقت تونستي با تيكه هاي شكسته ي دل يك نفر يك پازل جديد براش ساختي هنر كردی

درشیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم وفهمیدم که این بوسه جدایی است.

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 15:32 توسط فـرگـل|

شب که مي رسد به خودم وعده مي دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح که فرا مي رسد و نمي توانم بگويم
رسيدن شب را بهانه ميکنم
و باز شب مي رسد و صبحي ديگر
و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم
بگذار ميان شب و روز باقي بماند که
چه قدر
دوست دارم......

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 15:24 توسط فـرگـل|

سردی دستانت

چنان وجودم را گرم کرد

که تا ابد هیچ خورشیدی

اینگونه گرمم نمی کند

گاهی

محتاج می شوم به همین سردی

که دریغش می کنی از من

و چه ناباورانه

تمام خستگی ام را ترک می کنی

من می مانم و من....

من می مانم و سرمایی که دیگر هیچ وقت گرمم نخواهد کرد

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 15:14 توسط فـرگـل|

جملات عاشقانه... تقدیم به کسی که می دونه چقدر دوستش دارم

راز من ... عشق من..... از چشم ترم زود مرو... صد جانم به فدايت ز برم زود مرو نكنم شكوه كه دير آمدي در بر من لااقل دير آمدي به سرم زود مرو بنشين يك دم واز چشم ترم زودمرو اي شكسته تو شكستي مويه كردي .... گريه كردي ... از ته دل غصه خوردي . من با هاتم . خاك پاتم . تو صداتم تو صداتم من رفيق گريه هاتم عشق در تو... شور در تو.. بي تو من جايي ندارم... بي تو فردايي ندارم من باهاتم ... مثله بارون تو چشاتم مثله غصه تو صداتم... چون پرنده در هواتم عشق در تو شور در تو بي تو من هيچ....

بزار دستا تو دستام ، بيا جلو بشنو تو حرفام من تنهام ، تو رو ديدم و شدم ديوونه ، قلب من قدر تو رو ميدونه .

خواستم كه رك بهت بگم چقدر دوست دارم عاشقتم و برات ميميرم به خدا ، از وقتي تو رو پيدا كردم و نميشه دلم از تو جدا.


ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

هر وقت دلتنگ ميشم ميام پشت قلبت و هي در مي زنم پس هر وقت قلبت مي زنه بدون دلم برات تنگ شده

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

پازل دل يكي رو بهم زدن هنر نيست هر وقت با تيكه هاي شكسته دل يك نفر ، يك پازل جديد براش ساختي هنر كردي

در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.

زندگب زيباست نه به زيبايي حقيقت. حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي.....جدايي سخت است نه به سختي تنهايي.

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارندحاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند....

يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودت است عزيزم محبت را در پاكي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني كردم و بدان كه زيباترين لحظه هايم در كنار تو بودن است.

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

براي دل افتاده يه اتفاق ساده ، به سادگي دل من دل به دل به تو داده

مهرباني و صداقت تو درست به ظرافت گلبرگ هاي يک گله نوشکفته است که براي يه پروانه خسته بهترين جاي رسيدن به آرامشه

آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي

مهم اين نيست که قطره باشي يا اقيانوس، مهم اين است که آسمان در تو منعکس شود.

می گم نظر بدی بد نیست پس یادت نره

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:29 توسط فـرگـل|

زندگی زیباست

زندگی زیباست ، اگر روح آزاد عشق و محبت اسیر زندان فراموشی دل نگردد و خزان یأس گلبوته های امید بهار جان را در وسعت انتظار زرد خویش ، مدفون نسازد زندگی زیباست اگر عقده های زخمی بزرگ ، طپش زیستن را از قلب کوچک کبوترها نرباید و در ذهن شلوغ بیشه زار اندیشه ، مرگ نیلوفرهای وحشی نروید زندگی زیباست اگر لب خوفناک تیرها ، خون بیدهای مجنون را در جام سبز لیلای چمن نریزد و دست بی خبر طوفان ، گل خواب را در صدف آبی باغ پرپر نکند زندگی زیباست اگر کنار جویباران نیم خفته ، غزالهای خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگریزند و در بال رویاهای شیرین به آن سوی حصارهای شب سفر کنند زندگی زیباست اگر خرمن هستی جنگل در خشم آتشین تندر نسوزد و خاکستر سیاه مرگ تن پوش درختان بی پناه و محزون نگردد زندگی زیباست اگر پری مهربان قصه ها از بستر خاطره ها برخیزد و در معصومیت و صداقت ناب کودکان همواره زنده بماند زندگی زیباست اگر هوای نگاه تو از آه سینه سوز خاکهای افسرده بارانی شود و مسیح دستانت در کالبد دستهای مرده بذر حیات و رویش بپاشد زندگی زیباست اگر من و تو در کشتزار قلبمان گلی بکاریم که هیچ کس را یارای چیدن آن نباشد و هیچ اشکی جز اشک شبانه عشق رخسار زیبایش را نشوید زندگی زیباست حتی برای تو که هم آغوش رنج و حرمانی و آفتاب شادی رابه خنجر زهر آلود شب غم سپرده ای آری زندگی برای تو نیز زیباست زیرا روزی مهمانی عزیز در خانه دلت را خواهد زد و با حضورش زندگی را از نو به تو تقدیم خواهد کرد مهمانی که عشق نام دارد
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 18:3 توسط فـرگـل|

  

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

 

نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:28 توسط فـرگـل|

A Smile is Forever

A Smile is Forever

 
A smile cost nothing, but gives much
It enriches those who receive,
without making poorer those who give
It takes but a moment,
but the memory of it sometimes lasts forever
نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:21 توسط فـرگـل|

IN A BIG BIG WORLD
IT’S NOT A BIG
BIG THING
IF YOU LEAVE ME
BUT I DO DO FEEL
THAT I DO DO WILL
MISS YOU MUCH
MISS YOU MUCH

I CAN SEE THE FIRST
LEAVES FALLING
IT’S ALL SO
YELLOW AND NICE
IT’S VERY
COLD OUTSIDE
LIKE THE WAY
I’M FELLIING INSIDE

IN A BIG BIG WORLD
IT’S NOT A BIG
BIG THING
IF YOU LEAVE ME
BUT I DO DO FEEL
THAT I DO DO WILL
MISS YOU MUCH
MISS YOU MUCH

OUTSIDE
IT’S NOW RAINING
AND TEARS ARE
FALLING FROM
MY EYES
WHY DID IT
HAVE TO HAPPEN
WHY DID IT
ALL HAVE TO END

I’M A BIG BIG GIRL
IN A BIG BIG WORLD
IT’S NOT A BIG
BIG THING
IF YOU LEAVE ME
BUT I DO DO FEEL
THAT I DO DO WILL
MISS YOU MUCH
MISS YOU MUCH

I HAVE YOUR ARMS
AROUND ME
WOOH LIKE FIRE
BUT WHEN I OPEN
MY EYES YOU’RE GONE

I’M A BIG BIG GIRL
IN A BIG BIG WORLD
IT’S NOT A BIG
BIG THING
IF YOU LEAVE ME
BUT I DO DO FEEL
THAT I DO DO WILL
MISS YOU MUCH
MISS YOU MUCH

I’M A BIG BIG GIRL
IN A BIG BIG WORLD
IT’S NOT A BIG
BIG THING
IF YOU LEAVE ME
BUT I DO FEEL
THAT WILL
MISS YOU MUCH
MISS YOU MUCH

نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 11:7 توسط فـرگـل|

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني 
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

 

And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:56 توسط فـرگـل|

Live is life

 

  Here are 26 quick tips for living an inspired life.

 

 Ask for what you want.

Be who you say you are.

Care a bout others.

Dare to live your dreams.

Ease through the day.

Give to another.

Hug a friend.

Inspire someone to greatness.

Jump over a boundary.

Kick a bad habit.

Leap across a fear.

Mention something uplifting.

 Never say never.

Open your mind and heart.

Pursue your innermost passions.

Quit complaining.

Restore your smile.

Set your sights high.

Trust yourself.

 Use all the day.

Value everything.

Waite until it feels right.

Express yourself.

Yank weeds from your mental garden.

Zoom into the now.

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:46 توسط فـرگـل|

There is a time to be in love and there is a time to move beyond it.

There is a time to be related and enjoy the relationship, and there

Is a time to be alone and to enjoy the beauty of being alone.

And everything is beautiful.

 

زماني فرا مي رسد كه به عشق رسيده اي و زماني فرا مي رسد كه به               

وراي عشق مي رسي.                                                                           

زماني فرا مي رسد كه پيوند مي يابي و از اين پيوند لذت مي بري                     

و زماني خواهد رسيد كه تنهايي و از زيبايي تنها بودن لذت مي بري .                  

آري هر چيز و هر زماني زيباست.                                       

 

نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 14:40 توسط فـرگـل|

 

عاشقان گفته ها گفتند و ما نشنیده گرفتیم

عاشقان ز سوزش سوختند و ما بر مزاح گرفتیم

عاقبت ما خود نیز اسیرش گشتیم

ز حسرت و دوری اش دل بر افلاک بستیم

مباشد آدمی زنده دل مگر عاشق شود

گر عشق مباشد آدمی بی بنیان شود

 

 

 به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!!   فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به   فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 11:5 توسط فـرگـل|

All my love, I'm holding on forever

Reaching for the love that seems so far

So I say it a little prayer and hope my dreams will take me there

Where the skies are blue, to see you once again...my love

Over seas and coast to coast to find the place I love the most

Where the fields are green, to see you once again...my love

نوشته شده در پنجشنبه 16 خرداد1387ساعت 23:43 توسط فـرگـل|

ای عزیزکه روزو شب خیال و یادت با منه و به هر کجا که قدم می گذارم جزروی زیبا  وچشمان زیبای تو جایی را نمی یابم .   نمی دانم بگویم یا خاموش بمانم یا ساکت باشم نمی دانم که از کدامین رنج ومحبت بگویم باز به یاد آن   همه مهرو محبت افتادم که در دوران وصال با من روا می داشتی ، دلم خیلی برایت تنگ شده درد غربت و جدایی مرا می شکند ، نمی خواهی به نوای معشوق خود پاسخ دهی ، آیا صدای شدید قلبم را که هرگاه از کنارم می گذری را نمی شنوی که نغمه عشق وشادی را سرمی دهد ، آیا نمی دانی چقدردوستت دارم و تا چه اندازه خاطره هایت برایم عزیزاست ، پس به آوای قلبم پاسخ  بده وبا چند قطره اشک مرا از لگد مال کردن غرورخویش شاد کن

 

به امید آن روز........

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:8 توسط فـرگـل|

یاد تو همیشه درذهنم ، عشق تو همیشه درقلبم و عطرمهربانی تو همیشه دروجودم جاریست .  سال ها بود که چون کبوتری آواره به دنبال همدم می گشتم تا لانه کوچکم را با نور خود منور سازد و آهنگ زندگی را درگوش من نوازش دهد گرچه کف لانه ام ازچوبهایی هست که قابل نشستن نیست ولی آن را باغرورم فرش می کنم وهرتکه ازآن نشانه ای ازتنهایی من است.

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:7 توسط فـرگـل|

يکي بود، يکي نبود

اون که بود تو بودي ، اون که تو قلب تو نبود من

يکي داشت، يکي نداشت

اون که داشت تو بودي، اون که جز تو کسي رو نداشت من

يکي خواست، يکي نخواست

اون که خواست تو بودي، اون که نخواست از تو جدا بشه من

يکي گفت، يکي نگفت

اون که گفت تو بودي، اون که دوستت دارم رو جز تو به هيچکس نگفت من

حالا يکي با اين که تو قلبت نبوده و جز تو هيچ کس رو نداشته، نميخواسته ازت جدا بشه و دوستت دارم رو جز تو به هيچکس نگفته و... با این همه حماقت باید هم تنها بمونه

 

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 11:35 توسط فـرگـل|

اگر یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم آرومت کنم... ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم.

روز به خورشید عادت دارد٫ شب به ماه و ستاره ها...
شاخه ها به بهار٫ ميوه ها به تابستان...
كشتيها به دريا٫ ماهيها به رود...
پنجره ها به گشوده شدن٫ به كمى هواى تازه...
بادبان افراشته به بادها عادت دارد
ارس به سيلهاى خروشان ...
آئينه به زيبايى...
شانه به گيسو...
انسان غريب به وطن عادت دارد...
كوهها به مِه...
روزها ی جدایی به من....
من به تو...

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 10:11 توسط فـرگـل|

تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه

مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي

بري....

تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...به ناكجا....

لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده

چه كنم؟...

مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد....من عاشق تر شدم و عاشقانه اي

آبستن...در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي....دلم كه ديگر ملك خصوصي توست....و من نوشتم

از بودن تو ...تویی كه ...

از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم... مي خواني و

مي گويي سلام بانوي من....و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي

سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.

و تو ...تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است....

بگذاريد همه بدانند ....بگذاريد بدانند.......مي خواهم فرياد كنم ....

باشد اين بار هم نه....اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم تو را...مي

خواهم

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 20:15 توسط فـرگـل|

خواستم برات هدیه ای بفرستم;

نسیم گفت : مرا بفرست تا موها یش را نوازش کنم.

باران گفت: مرا بفرست تا صورتش را بشویم و اشک ها یش را پاک

کنم .

ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم ...

و تنها تو همه وجودم شدی .......

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 20:6 توسط فـرگـل|

کودک نجوا کرد: - خدایا با من حرف بزن.


مرغ دریایی آواز خواند.کودک نشنید ، سپس فریاد زد: - خدایا با من حرف بزن.


رعد در آسمان پیچید.اما کودک گوش نداد.کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:- خدایا بذار ببینمت.


ستاره ای درخشید ، ولی کودک توجه نکرد.


کودک فریاد زد: خدایا یه معجزه به من نشون بده.


یک زندگی متولد شد ، اما کودک نفهمید.


کودک با نا امیدی گریست. - خدایا با من در ارتباط باش.بذار بدونم اینجایی!


بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد، ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت.

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 20:4 توسط فـرگـل|

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 11:20 توسط فـرگـل|

 With money you can buy a house, but not a home. With money you can buy a clock, but not time. With money you can buy a bed, but not sleep. With money you can buy a book, but not knowledge. With money you can buy a position, but not respect. With money you can buy blood, but not life. Send this to your friends to bring luck to them; do not send money, because with money, you can’t buy luck. Good luck

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 17:3 توسط فـرگـل|

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم 

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 16:15 توسط فـرگـل|

وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم ...

در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند!

در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد !

در طبقه هشتم می داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود .

در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد!

در طبقه ششم هنگ بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند!

در طبقه پنجم آقای وانگ به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را می رسید.

در طبقه چهارم رز را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری می کرد!

در طبقه سوم پیر مردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!

در طبقه دوم لی لی را دیدم که به عکس شوهرش که از شش ماه قبل مفقود شده بود، زل زده است!

قبل از پریدن فکر می کردم از همه بیچاره ترم.

اما حالا می دانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.

بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آنقدر ها هم بد نبود.

حالا کسانی که همین الآن دیدم، دارند به من نگاه می کنند.

فکر می کنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر می کنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!

از گروه ایران عشق

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 12:10 توسط فـرگـل|

رفتی ولی غم رفتنت را در دلم یادگاری گذاشتی چه یادگار قشنگی...!؟(قشنگیش واسه خاطرات با تو بودن) چه یادگار تلخی...(تلخیشم واسه لحظات بی تو بودن) واسه منی که الان هیچی نیستم همین غمت یک دنیاست. میدونی من با وجود تو پر می گرفتم وبال می گشودم به سوی آرزوهای محال ولی الان چی؟ الان نه حرفی نه دلی نه قلبی نه احساسی برام مونده... به خدا دلم واسه خودم میسوزه... وقتی به یاد حرفات می افتم به یاد قولایی که بهم دادیم. نمیدونم چرا با این همه سوختنم هنوزم دوستت دارم. نکنه طلسمم کردی؟ آره تو با چشمات با یک نگاه غریبانه منو این جوری اسیر خودت کردی... تو که دوستم داشتی چرا نتونستی باهام بمونی؟ چیه خیلی بد شدم همه تقصیرات را گردن تو انداختم...! نترس تو یک وکیل مدافع خوب داری که منم از پسش برنمیام و فقط دوست داره منو محکوم کنه و بد جوری ازت دفاع میکنه... میدونم هنوزم اگه ببینیش میشناسیش این وکیل مدافع عاشق کسی نیست جز قلب تو... مگه یادت رفته روزی که باهام عهد دوستی بستیم قلبامون با هم عوض کردیم... طفلکی قلب من چه عذابی میکشه در کنار یک غریبه که می خواد جای منو بگیره... یک حسی بهم میگه خیلی غمگینی حتی غمگین تر از من... ولی نمی تونم کاری واست بکنم جز دعا برای صبر بیشتر برات...

نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 22:41 توسط فـرگـل|

چند تا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

 

بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

 

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم

 

تقدیم به تمام زندگیم (عشقم) 

نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 19:17 توسط فـرگـل|

 

عاشق بودن

تجربه تمامی احساسات بیرون از عشق,

و از نو بازگشت به عشق است.

عاشق بودن

تحمل رنج و درد

و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است.

عاشق بودن

همان است که بدانی دیگری کامل نیست.

بتوانی بخش های نازیبا را ببینی ولی

بر بخش هایی که دوست می داری تأکید کنی

و شادمانه هر دو را بپذیری.

عاشق بودن

برپا ساختن ستونهای استوار بر بنای احساسات است

ولی جایی نیز برای تغییر بگذار

چون

داشتن احساس یکسان در تمام عمر

جایی برای رشد, تجربه و آموختن نمی گذارد.

عاشق بودن

توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است.

دانستن آن است که دیگری نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند

و تغییر آرام آرام او را دگرگون می کند.

عاشق بودن

بخشیدن تا سر حد فقر است

والاترین هدیه ها بین دوستان

اعتماد است و درک متقابل

این دو ارمغان عشق اند.

عشق ایثار چیزی بیش از تمامی خود است,

تنها در طلب لبخندی کوچک.

عاشق بودن

دیدن نه تنها با چشم که با دل است

پرورش بینشی در ژرفای احساس خود و دیگری است

داشتن درکی نیکو از پیوند میان دو انسان است

عاشق بودن

فدا کردن خود به تمامی است

آماده تا بگویی:

"اینک من و دوستت دارم بسیار و بسیار!

ندای تمام وجودم"

نه اینکه هر دم به رنگی درآیی و هر روز

نوایی دگر ساز کنی تا پذیرفته شوی

بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبی ها

ظلمت کمبودهایت را بپوشاند.

   ترزا.ام.ریچیز

نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 19:10 توسط فـرگـل|


آخرين مطالب
» بی قید و شرط
» دگرگونی
» آنکه داند
» گذشتم، بگذر
» اشتباه از من بود
» این منم!
» تکرارهای دلپذیر
» دروغ!!!
» چند خط درد دل
» چه خوبه!


Design By : Pichak